تاریخ/‏ شرح احوال لطفعلی خان زند
شهریار‌ زند/رضا‌حیدری‌شکیب
 

بهترین شمشیر زن مشرق زمین، زیباترین شهریار، فرزند شمشیر و صاحب غُران۱ و شاهی که به او با بی احترامی، سبعیت، تجاوز و اهانت رفتار شد. لطفعلی خان زند آخرین پادشاه دوره زندیه،پسر ارشد جعفر خان نوه برادری کریم خان زند است. او در نیمه شعبان ۱۲۰۳(هـ ق) در سن بیست و سه سالگی بر تخت نشست وی تمام مدت سلطنت گرفتار کشمکش با آغا محمدخان قاجار بود‎.‎‏ لطفعلی‌خان زند مانند اعقابش مردی بود راستگو، جوانمرد، صریح الهجه، دارای اراده قوی، خوش خلق و دادگستر، سخی، نیک فطرت و با ترحم و نوع‌پرور بود. سخنی از پادشاهی نیک سرشت است که بجز خدا در مقابل هیچ شخصی سر تعظیم فرو نیاورد.۲ که این نوشته قسمتی از آخرین نبرد ایشان را بازگو می‌کند:‏
لطفعلی‌خان می‏بایست از موضعی که در اطراف شهر گرفته است دور شود تا حاجی ابراهیم کلانتر در کمین و گوش به زنگ باشد و یاران لطفعلی‌خان آزادی بیشتری در اجرای نقشه خود داشته باشند. پس لطفعلی‌خان از موضعی که داشت عقب نشست. لیکن در این هنگام که حاجی ابراهیم به احساسات و هدف‌های اهالی شیراز پی برده بود، دریافت که اجرای طرح قبلی مبنی بر ایجاد یک حکومت متحد امری است امکان‏پذیر و امنیت او فقط وابسته به آمدن و پیروزی قاجارهاست. پس در کمال وقاحت تصمیم گرفت که شهر را به آنها تسلیم نماید و با شور و هیجان ملتمسانه از آقا محمدخان خواستار شد در حرکت خود به شیراز شتاب کند. خواهش او به خوبی پذیرفته شد و فوراً به مرحله اجرا درآمد لیکن به لطفعلی‌خان نیز فرصت داد تا دلاوری حیرت‏آور و استعدادهای نظامی اعجاب‏انگیز خود را بنمایاند.‏
آقا محمدخان نخست با سپاه پیشقراول خود بر تمام گردنه‏های بین اصفهان و استخر دست یافت سپس با نیرویی بسیار عظیم در منطقه‏ای نزدیک گردنه «گروح» اردو زد. فزونی سپاه ‏قاجار، استحکام مناطق اشغال شده توسط پیشقراولان، فاصله میان اردوی قاجار و اردوی زند، و کمی نفرات قشون لطفعلی خان، آقامحمدخان را کاملاً از جانب دشمن و احتمال حملة ناگهانی او آسوده خاطر کرد. با این حال لطفعلی خان به زودی از موقعیت دشمن مطلع شد و با یک حرکت اجباری که نظیر آن هرگز در تاریخ ایران دیده نشده است، کوشید تا خود را به گردنه ‏پرسپولیس‏ [استخر؟] برساند و درست هنگامی که قاجارها به صرف شام مشغول بودند، ناگهان به جبهة پیشقراولان حمله کرد و آنها را شکست داد. سپس به قلب سپاه هجوم برد و اردوی دشمن را پس از یک مقاومت خونین، سخت درهم شکست و همه این ماجراها یکی پس از دیگری و با سرعت هرچه بیشتر پشت سر گذاشته شد. اکنون دیگر مقاومت در برابر لطفعلی خان پیروز، پایان گرفته بود و می‏گفتند آقامحمدخان فرار کرده است لیکن در یک لحظه شوم، فتحعلی خان نزد لطفعلی‌خان آمد و از او خواست تا دم سحر به استراحت بپردازد. علت اینکه لطفعلی‌خان به پذیرفتن این پیشنهاد خائنانه تمایل نشان داد این بود که طول راه و جنگ‌هایی که او و قشونش در پیش داشتند، حقیقتاً استراحت می‏طلبید. به علاوه شاهزاده زند از نقاره‏خانه دشمن اعلان پیروزی خود را به عنوان فاتح و پادشاه ایران شنیده بود.‏
سرانجام صبح برآمد، صبح یاس و اندوه و ناکامی‏های لطفعلی خان، زیرا همین که روشنایی بردمید، او دریافت که آقامحمدخان در دورترین نقطة اردوی او. لیکن در همان زمین چادر زده و سپاه پراکنده از هر سو به او پیوسته است. افراد لطفعلی‌خان از خستگی سی و شش ساعت راه‏پیمایی پی در پی و جنگ‌های سخت که یک نفر در مقابل بیست نفر می‏جنگید، بیرون نیامده بودند و حالی نداشتند که بتوانند در چنین شرایطی بار دیگر حمله را تکرار کنند. پس لطفعلی‌خان اجباراً جمع قهرمانان خود را به گروه فشرده‏تر و کوچکتری مبدل کرد و آهسته و موقر، لیک دلتنگ میدان را ترک گفت.‏
مرد آغا کوچک‏ترین اقدامی در راه مانع شدن از عقب‏نشینی او ننمود و با روشی زیرکانه حتی همه کسانی را که می‏خواستند از روی تملق و چاپلوسی او را متقاعد کنند که دشمن به آسانی قابل شکار است، به سختی سرزنش کرد و گفت: «هرگز به شیر گرسنه، هنگامی که قصد دارد شما را ترک کند، حمله نکنید!» رویدادهای این شب شوم، همه امیدهای لطفعلی‌خان را برای بازگرفتن شهر شیراز از چنگال قاجارها، که حالا دیگر بلامانع پیش می‏رفتند، بر باد داد. همچنان که آقامحمدخان به سوی شهر بدطالع می‏راند، حاجی ابراهیم از فاصله به پیشواز او درآمد و دروازه‏های شهر را به او تسلیم نمود و در عین حال خانواده لطفعلی‌خان، خانواده او و جان و شرافت همشهریان سابق خود را در اختیار این ظالم سنگدل نهاد.‏
می‏گفتند در این لحظه آقامحمدخان به حاج ابراهیم گفته بود: «من در طول زندگی با سه ماجرای خارق‏العاده روبه‏رو شده‏ام: اول‌ای حاج ابراهیم، با وسعت و عظمت سیاهی خیانت تو! دوم با شهامت و جسارت لطفعلی خان در حمله به جبهة پیشقراولان در گردنة تخت‏جمشید و سپس در حمله به من! و سوم با سرسختی خودم هنگامی که تقریباً همه چیز از دست رفته بود، لیکن من تا سپیده‏دم در میدان برجای مانده بودم.»
ما باید این حقیقت را بپذیریم که خیانتی بالاتر از خیانت حاجی ابراهیم قابل تصور نیست و شهامت لطفعلی‌خان نیز بی‏همتاست لیکن در مورد شایستگی‌هایی که مرد اخته برای خود برمی‏شمرد، باید سخت تردید کند. در همه این مدت آقامحمدخان با فتحعلی‌خان خیانتکار در تماس و در رابطه بود منظور از قاجارها از صدای «نقاره‏خانه» و اعلام پیروزی چیز دیگری جز فریب دادن لطفعلی خان در مورد موقعیت حقیقی خودش نبود. این تصمیم از پس پیغامی گرفته شد که برای مرد اخته در این باره فرستادند یعنی به او اطلاع دادند که فتحعلی خان، شاهزاده زند را متقاعد نموده است که اسلحه خود را کنار بگذارد و تا صبح به استراحت بپردازد و این اندرز پذیرفته شده است…. به فاصله کمی از کرمان که 
لطفعلی‌خان با شهامت همیشگی به دفاع آن مشغول بود، او و اسبش هر دو به زمین افتادند. اسب نجیب به دست چند ناجوانمرد مجروح شد و لطفعلی خان نیز توسط افراد دشمن، زخم‌های زیادی برداشت، لیکن از بخت بد او هیچ یک از این زخم‌ها مهلک نبودند و در این حال بود که اسیر شد و او را به نزد آقامحمدخان بردند. از شاهزاده شکست خورده، سخنی جز راست و شرافتمندانه شنیده نشد. پس آقامحمدخان دستور داد آناً چشم‌های لطفعلی خان را درآوردند و سپس آن چنان رفتار شنیعی کردند که از شدت زشتی و هولناکی به زبان نمی‏آید به‌طوریکه وی را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخم‌های سختی را بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آغامحمدخان ایستاد و بدو سلام نداد و وی را خوار داشت. آغامحمدخان نیز دستور داد که اصطبل بانانش که از ترکمانان بودند وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را باز به پیش خان قاجار آوردند در حالیکه دیگر هوشی در تن نداشت و آب هم بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین می‌کشیدند. به گزارش تاریخ‌نویسان خان قاجار با نیشخند بدو گفت که:‌‌هان لطفعلی‌خان! هنوز هم غرور داری؟ واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت تنها سرش را بالا برد و با خشم بدو نگریست. این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد. برخی نیز نوشته‌اند که او با دست‌های خود چشم‌های وی را از کاسه بیرون کشید. درباره چگونگی کور کردن وی نیز برخی بر این باورند که چشمهایش را از کاسه بیرون آوردند و برخی نیز چنین گزارش داده‌اند که میل داغ بر چشم او کشیدند. همچنین برخی تاریخ‌نویسان گفته‌اند که دست و پای وی را نیز به دستور خان قاجار بریدند‎ .‎لطفعلی خان را آغامحمدخان پس از آن که با خود در شهرهای گوناگون ایران گرداند و به نشانه پیروزی پیکر نیمه جانش را در برابر دیدگان مردم نمایش داد به تهران برد و پس از چندی که وی را آزار و شکنجه بیشتر داد دستور کشتنش را داد. مرگ وی را به روش خفه کردن نوشته‌اند. پاره‌ای هم بر این باورند که او‎ خودکشی ‎کرده است. پیکرش را در امامزاده زید در بازار قدیمی تهران به خاک سپردند. امروزه سنگ گوری بر خاکش نهاده‌اند که خرجش را بازاریان تهران پرداخت نمودند‎.‎ رفتار آغامحمدخان با بازماندگان واپسین شاه زند دستور دیگرش بیرون کشیدن استخوان‌های 
کریم‌خان‌زند، بنیادگذار پادشاهی زندیان از آرامگاهش بود، وی استخوان‌های نخستین زند را به تهران برد و دستور داد که در زیر پله‌های کاخش جایی که همیشه از آن گذر می‌کرد خاک کنند تا همیشه بر آن پای نهد. این استخوان‌ها تا پادشاهی‎ رضاشاه پهلوی ‎در همانجا ماند تا استخوان‌ها را با احترام از خاک بیرون آوردند و در جایی دیگر به خاک سپردند. سپس دستور بازداشت و‎ زورگیری ‎دارایی‌های زندیان و وابستگان آنها را داد و آنگاه شاهزادگان و شاهدختان زندی را با خواری بسیار یکجا گرد آورده و به سوی استرآباد کوچاند. چنین می‌نماید که سرنوشت شومی بر آنها رفته است، برای نمونه دختر کریم‌خان زند را به زور به یک قاطرچی شوهر داده‌اند، ولی روی هم رفته به دلیل سانسور دستگاه قاجار آگاهی درستی از سرنوشت همه آنها نداریم. پسران لطفعلی خان فتح‌الله‌خان و خسرومیرزا نیز اخته شدند و مانند بردگان به فروش رسیدند. خسرومیرزا را پس از اخته کردن کور نمودند و به بردگی قاجارها گماشتند. به دستور خان قاجار سپاهیانش به شاهدخت مریم همسر لطفعلی‌خان تجاوز کنند‎.‎ آغامحمدخان همچنین مردم کرمان را نیز به گناه یاری دادن به لطفعلی‌خان جزای سختی داد۳، به فرمان او هفتاد هزار جفت چشم از مردان این شهر درآوردند و به زنان تجاوز کردند و آنان را چون بردگان فروختند و نه روز تمام این فاجعه دنباله داشت و در این دو روز تا توانستند از این شهر کشتند و بی سیرت کردند و ویران کردند و به آتش کشیدند و به بردگی بردند چنانکه کرمان تا سال‌ها آبادی نیافت. به گزارش تاریخ‌نویسان هشت هزارتن زن و کودک کرمانی را سپاهیانش به بردگی فروختند. همچنین به سبک مغول‌ها فرمان داد تا از سر اسرای جنگی کله منارهایی برای یادبود بسازند که تا سال‌ها به جا بودند‎.‎ همچنین در برخورد با سربازان وفادار به لطفعلی خان دستور داد که گوششان را بریدند و چشمشان را از کاسه بیرون کشیدند و از فراز کوه به پایین پرتشان کردند. همچنین گروهی از وفاداران به واپسین شهریار زند را گرد آورد و شمشیرهایشان را بدان پس داد و گفت اگر می‌خواهند زنده بمانند باید با هم بجنگند، ولی آنها شمشیرها را به سوی خود برگرداندند و خودکشی کردند. نامدارترین سردار لطفعلی‌خان زال‌خان نام داشت. همچنین منشی شاه جوان را که میرزا محمدخان کاشانی نام داشت فرمان داد تا چشمش را درآوردند و دستش را بریدند؛ بگذریم‎ ‎آرامگاه لطفعلی‌خان زند در جوار آستان مقدس امامزاده زیدبن علی ابن الحسین ابن علی(ع) واقع در بازار تهران قرار دارد و توسط اهالی محترم بازار سنگ قبر برای این شاه زند خریداری و نصب گردید ما نیز برای ایشان آخرتی آرام آرزومندیم.‏

پی‌نویس: 
۱ ـ اسب لطفعلی خان زند ‏
۲ ـ ‎‏ لطفعلی خان زند زمانی که از هر دو کتف مجروح بود حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاک بیفتد و گفت که من جز در مقابل خداوند سجده نمی‌کنم و خان قاجار آن دستور ننگین را صادر کرد.‏
۳ ـ برخی مورخان این واقعه را ناشی از عصبانیت آغا محمد خان از زنان کرمان می‌دانند که بر بالای دیوارهای شهر رفتند و شعارهایی سر دادند که آغا از انجامش ناتوان بود.‏